شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶

عذاب و قادر متعال

دقیقا دو سال پیش در چنین روزی در وبلاگم بحثی را مطرح کرده بودم در مورد محاکمه مخلوق توسط خالق و گفته بودم که به نظر من عادلانه نیست که خدا بنده‌ی خودش را مجازات کند. بحث‌هایی که بیندیش اخیرا در وبلاگش مطرح کرده بود، باعث شد که من باز به این مساله برگردم. بیندیش معتقد است که عذابی در کار نیست و آنچه که در قرآن از بهشت و جهنم گفته شده تمثیلی است و به قول خودش «منم معتقد نیستم که خدا بخواد کسی را بازخواست کنه. من معتقدم که رفتار ما ذات ما را متاثر میکنه و اون تاثیر میتونه منفی یا مثبت باشه. این تاثیرات منفی ممکنه اسمش را یکی بذاره عذاب و تاثیرات مثبت را بذاره بهشت یا هرچیزی. همونطوری که غذا خوردن برای بدنت خوبه یا آب تمیز خوردن در سلامتت متاثره ممکنه رعایت اخلاقیات یا عدم رعایتش در سلامت روحت تاثیر مثبت و منفی بذاره و یه روزی شاید این تاثیرات را حس کنیم (خصوصا اگه به دنیای فراماده معتقد باشی). درست مثل جوونی که ممکنه معتاد بشه و لذت ببره ولی تو 30 سالگی بفهمه اشتباه کرده و با یه عالمه مشکلات جسمی و روانی روبرو باشه.»

به عقیده من حتی اگر بپذیریم که «رفتار ما ذات ما را متاثر میکنه و اون تاثیر میتونه منفی یا مثبت باشه. این تاثیرات منفی ممکنه اسمش را یکی بذاره عذاب و تاثیرات مثبت را بذاره بهشت یا هرچیزی.» این تاثیرات منفی مصداق عذاب الهی است، چرا که بر اساس فرضیات دینی، خدا ما، دنیای ما و قوانین دنیای ما را آفریده است. در نتیجه قوانین دنیای ما توسط خالق ما بگونه‌ای تنظیم شده است که که در صورت انجام برخی کارهایی که به آن‌ها قادریم، تاثیرات منفی می‌بینیم. با فرض این که خدای ما به هر کاری تواناست، پس او می‌توانست قوانین دنیای ما را طوری تنظیم کند که ما هرگز از انجام کارهایی که ممکن است انجام دهیم تاثیر منفی نبینیم. در نتیجه این «تاثیرات منفی» مصداق عذاب الهی است و تفاوتی با بازخواست و شکنجه توسط خالق ندارد. برای روشن‌تر شدن موضوع بگذارید یک مثال بزنم. من چشم شما را می‌بندم و در اتاقی که پر از نیزه، اجسام بسیار داغ و ... است رها می‌کنم و تنها یک راه باریک به خروجی باز می‌گذارم که تنها در صورت در پیش گرفتن آن راه با هیچ کدام از این اجسام برخورد پیدا نمی‌کنید. من به راحتی می‌توانستم تمام آن نیزه‌ها و مواد داغ و ... را از پیش پای شما بردارم و شما را در یک اتاق خالی یا حتی یک باغ زیبا رها کنم، اما این کار را نکردم. آیا گذاشتن نیزه و... در سرراه شما شکنجه محسوب نمی‌شود؟

ضمن این که ایرادات دیگری به نظریه‌ی تمثیلی بودن آنچه که در قرآن به عنوان عذاب الهی ذکر شده است وجود دارد. ایراد اول این که قرآن با جزئیات بسیار از این عذاب‌ها سخن می‌گوید. این مساله تئوری تمثیلی بودن عذاب را بسیار ضعیف می‌کند. به عنوان مثال قرآن به صراحت از سوخته شدن پوست بدن انسان در آتش صحبت می‌کند و اضافه می‌کند که خدا پوست جدیدی به جای پوست قبلی می‌رویاند تا انسان شدت عذاب را هر چه بیشتر احساس کند. بسیار سخت می‌توان پذیرفت که چنین موضوعی صرفا تمثیل باشد و اصلا آتشی و سوختنی در کار نباشد.
ایراد دوم این که این حق من است که بدانم در صورت انجام هر کاری دقیقا چه مجازاتی در انتظار من خواهد بود. عادلانه نیست که مجازات واقعی انجام جرم با آنچه که به ما به عنوان مجازات ارائه شده است کاملا متفاوت باشد. اصلا در صورتی که مجازات واقعی جرائم مشخص بود، شاید من می‌پذیرفتم که جرم را انجام دهم و مجازات هم بشوم! و یا این که برعکس ممکن بود تحت هیچ شرایطی حاضر به انجام برخی از جرائم نمی‌شدم، چون مجازاتش بسیار سنگین بود. در نتیجه تمثیلی بودن مجازات عادلانه بودن مجازات را نقض می‌کند.

جمعه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۶

بربری کوچولو یا همون زبان

۱. یک مدت مدیدیه که دارم راجع به این موضوع فکر می‌کنم که آیا این نوع زبان فارسی‌ای که عمدتا در وبلاگ‌ها استفاده می‌شه داره به زبان فارسی صدمه می‌زنه یا خیر. منظورم وارد کردن زبان محاوره‌ای و لهجه‌ی تهرانی در نوشتاره. مثل همین نوشته خودم. به نظرم چندتا ایراد به این کار وارده:
  • همه‌ی وبلاگ نویس‌های ایرانی یا با زبان فارسی کتابی می‌نویسند، یا با زبان فارسی محاوره‌ای و با لهجه‌ی تهرانی. اگر بقیه لهجه‌ها هم در نوشتارها وارد می‌شد باز یک مقدار از بدی موضوع رو کم می‌کرد، ولی الان احساس می‌کنم که انگار لهجه‌ی تهرانی داره خودش رو به تمام لهجه‌های دیگه تحمیل و بی‌رحمانه همه رو نابود می‌کنه. از بین رفتن لهجه‌ها و گویش‌های محلی یک ضربه‌ی بزرگ فرهنگیه.
  • خواندن مطالب رو بعضی وقت‌ها سخت می‌کنه. سخت بودنش برای خود ما خیلی مهم نیست، ولی همون یک در یک میلیون آدمی که ممکنه برن و زبان فارسی رو به عنوان زبان دوم یاد بگیرند هم نمی‌تونند وبلاگ‌های ما رو بخونند. حتی فکر می‌کنم بسیاری از فارسی زبان‌هایی که با لهجه تهرانی آشنایی ندارند هم با خوندن وبلاگ‌های ما مشکل داشته باشند.
    زبان محاوره‌ای ما در حال حاضر فاصله‌ی زیادی با زبان اصلی فارسی داره و صحبت کردن و درک گفتگوهای فارسی با لهجه‌ی تهرانی رو برای کسی که زبان فارسی رو به عنوان زبان دوم یاد گرفته خیلی مشکل می‌کنه و همه رو از این زبان فراری می‌ده. فراگیر بودن زبان یک مساله‌ی بسیار بسیار مهمه، تا جایی که این مساله به یکی از مسایل امنیت ملی آمریکا تبدیل شده و آمریکا از این موضوع به شدت نگرانه که ممکنه تا یک قرن دیگه زبان انگلیسی دیگه زبان بین‌المللی نباشه.
حالا ممکنه بگید این همه حرف زدی پس چرا خودت باز این جوری داری می‌نویسی. راستش وقتی که به فارسی کتابی می‌نویسم احساس می‌کنم که نوشته‌هام خشک و جدی شده، ولی احتمالا از پست بعدی دیگه فارسی درست و حسابی خواهم نوشت.

۲. دومین مساله در مورد این دوستانیه که اومدن این ور آب. بعضی از بچه‌های ایرانی که همگی تحصیلات خیلی بالایی هم دارند، اصلا حاضر نیستند به خودشون کوچکترین زحمتی بدهند که یک مقدار لهجه‌اشون رو درست کنند. طبیعیه که ما که در سن بالای ۲۰-۲۵ سال اومدیم، دیگه خیلی سخت می‌تونیم لهجه‌ی آمریکایی داشته باشیم، ولی حداقل می‌شه یک مقدار تلاش کرد طوری حرف بزنیم که بقیه هم بفهمند! این رو می‌گم چون بعضا دیدم بچه‌هایی رو که عمدا دوست ندارند کوچک‌ترین تغییری در لهجه‌اشون بدن و من خیلی وقت‌ها احساس می‌کنم که طرف فکر می‌کنه «افت داره واسه جاهل که با لهجه‌ی فرنگی حرف بزنه»!!
یکی از دوستان خودم که احترام زیادی هم براش قائلم از همین دسته افراده. غیر از صحبت کردن انگلیسی با لهجه‌ی اصیل فارسی (!)، ایشون که تو اسمش «ق» داره اصرار داره که اسمش رو با همون لهجه‌ی فارسی تلفظ کنه و خلاصه هر وقت خودش رو معرفی می‌کنه یک چند دقیقه‌ای هم باید با طرف چک و چونه بزنه که بالاخره چی صداش کنند! خوب عزیز من حالا شما اون «ق» رو اگر «گ» تلفظ کنی هیچی ازت کم نمی‌شه به خدا! ایشون ۴ ساله که تو آمریکا زندگی کرده و حالا خدا می‌دونه چند سال دیگه زندگی خواهد کرد و چند هزار بار دیگه باید اسمش رو برای مردم اسپل کنه. واقعا بعضی‌ها پشت‌کارشون خیلی خوبه!!

جمعه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۶

quote

و چقدر درست گفت این دوست آمریکایی که:

Never underestimate the power of a large number of stupid people, especially when they are voters!

دوشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۶

واژه‌ی در پیت!

مدت مدیدیه که هی بالا و پایین می‌پرم ببینم این «تبرج» یعنی چی و چون دسترسی به لغت‌نامه فارسی ندارم، مجبورم خودم از متن اخبار معنیش رو حدس بزنم. تا حالا تونستم این معانی رو براش پیدا کنم:

  1. تبرج: دِلبَری - کاربرد: اولی: «بابا یکی به این دختره بگه این قدر واسه من تبرج نکنه.» دومی: «خیلی هم دلت بخواد!»
  2. تبرج: چکمه - کاربرد: دیروز یک جفت تبرج ساق بلند نبوک خریدم.
  3. تبرج: هر چیزی که رئیس پلیس تهران روش نشه بگه - کاربرد: اولی: «دختران فراری معمولا مورد تبرج قرار می‌گیرند.» دومی: «مجید جان دلبندم، تبرج نه، تجاوز! راستی مجید جان از فرزاد حسنی چه خبر؟»
  4. تبرج: هر چیزی که به خانم‌ها مربوط می‌شود - کاربرد در مغازه لباس زیر فروشی: سوتینِ جدید مدلِ سوپر تبرج رسید!

نظرات دوستان در مورد این کلمه:

ته‌رانی: تبرّج بر وزن تفعل و از فعل ب ر ج گرفته شده اشت.برج هم که معلومه يعني چيز بلند. تبرّج هم يعني بلند کردن يا چيزي که باعث بلند کردن يا بهتر بگم بلند شدن مي‌شه.

اولین نظر جدی که باعث کشف معنی کلمه شد:

بیندیش: تبرج یعنی خودنمایی

بدین وسیله از سردار تشکر می‌شه که نقش بسیار مهمی در زدودن کلمات عربی از زبان پارسی بازی کردند.

پنجشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۶

بی‌حیایی

یکی از شوک‌های فرهنگی من در خارج از کشور این بود که دیدم این غربی‌های بی‌حیا چه راحت هر چی از دهنشون در میاد رو جلوی دوستاشون می‌گن و براشون فرقی نمی‌کنه که طرف دختره یا پسره. همه می‌دونیم که در فرهنگ ما بعضی حرف‌ها رو جلو خانم‌ها نباید زد. اون بعضی از حرف‌ها هم هیچی نیست جز حرف‌های مربوط به مسایل جن.سی.

اولش که به این موضوع فکر کردم، طبق معمول این اومد تو ذهنم که خوب فرهنگ ما نسبت به فرهنگ این غربی‌های بی چشم و رو خیلی بهتر و والاتره و می‌خواد حریم‌شکنی نکنه. یک کم بیشتر فکر کردم، دیدم چند تا مشکل در این قضیه وجود داره. اولینش این که یک جور تبعیض جنسی درش نهفته است. دومین مشکل که به نظرم مهمتر هم هست اینه که ظاهرا در فرهنگ ما یک جور نگاه جنسی به خانم‌ها وجود داره و همین نگاه باعث می‌شه که یک سری حرف‌ها رو جلو خانم‌ها نزنیم. یعنی این که هر کسی از این حرف‌ها جلو خانم‌ها بزنه، معنیش اینه که یک قصد و غرضی داره!

الان که من غربزده شده‌ام احساس می‌کنم که ظاهرا مرزهای حیا در مملکت ما (و نه لزوما در فرهنگ ما) خیلی اشتباه تعریف شده. حیا اینه که جلوی خانم‌ها جوک بی‌تربیتی (!) نگیم، ولی این بی‌حیایی نیست که تو خیابون راه بریم و به خانم‌هایی که تا به حال یک بار هم در عمرمون ندیدمشون بدترین حرف‌ها رو بزنیم. به نظرم اگر راحت می‌شد هر حرفی رو جلوی خانم‌ها زد، دیگه کسی هوس نمی‌کرد تو خیابون راه بیفته و به خانم‌ها حرف‌های دری وری بزنه.

خلاصه خانم‌های محترم در جریان باشند که اگر من فردا یه حرف ناجوری جلوتون زدم، معنیش این نیست که من قصد و غرضی دارم، بلکه فقط دارم مملکت رو اصلاح می‌کنم!

پنجشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۶

از حرف تا عمل تا اعتراض

اخیرا بحثی داشتم با یکی از دوستانم که نگرشش به جامعه، امیدش به فردا و نگاهش به زندگی برای من همیشه قابل تحسینه. صحبت با سلام و احوال‌پرسی شروع شد، و ظرف کمتر از چند دقیقه خودم رو وسط بحثی پیرامون مردم و سکوت‌شون در برابر حکومت دیدم. طبق معمولِ بیشتر بحث‌ها بعضی نکات بود که روش توافق داشتیم و نکاتی هم وجود داشت که نظرات‌مون متفاوت بود. با توافق خودش قرار شد که بحث رو روی وبلاگم بنویسم تا نظر بقیه رو هم بشنویم. من این بحث رو تقریبا به همون ترتیبی که شروع شد و پیش رفت می‌نویسم و بیشتر روی اختلافات‌مون تاکید می‌کنم.

همون طور که اشاره کردم بحث پیرامون این بود که چرا مردم ما در برابر حکومت سکوت می‌کنند و نارضایتی خودشون رو در قالب اعتراض نشون نمی‌دهند.این دوست عزیز معتقد بود که مردم ناراضیند ولیکن رهبری و برنامه‌ریزی درستی وجود نداره و به طبع این موضوع مردم فقط می‌دونند که این حکومت رو نمی‌خواهند، ولی نمی‌دونند چه چیزی می‌خواهند. به عبارت دیگه هدفی وجود نداره که مردم به سمتش حرکت کنند و در نتیجه اصلا حرکتی صورت نمی‌گیره. من هم تا چند وقت پیش دقیقا فکر می‌کردم دلیل اصلی حرکت نکردن مردم همینه،‌ اما الان نظرم عوض شده. به نظر من مردم ما اهل عمل نیستند و حاضر نیستند اعتراض کنند. یعنی صرف نظر از یک حرکت اجتماعی منسجم و برنامه‌ریزی شده، هر کس حتی در حد خودش هم حاضر نیست اعتراض کنه. دوست من با حرفم مخالف بود و می‌گفت که مردم هرجا می‌رسند غر می‌زنند، یک عده وبلاگ می‌نویسند و ... که این‌ها خودش اعتراضه. معتقد بود که این‌ها در دراز مدت تاثیر می‌گذاره و بالاخره یک اتفاقی می‌افته.

به عقیده من این‌ها مصداق اعتراض نیست و حتی اگر باشه بی‌فایده یا بسیار کم فایده است چون حتی به فرض به نتیجه رسیدن، در دراز مدت به نتیجه خواهد رسید. و اما چرا اعتراضی که در دراز مدت به نتیجه برسه فایده‌ای نداره؟ یک مساله معروف وجود داره که می‌گه میزان رضایت و احساس خوشبختی شما برابر است با میزان موفقیت شما تقسیم بر میزان موفقیت همقطاران شما. به نظرم این رابطه تقریبا در تمام مسایل درست از آب در‌می‌آد. یک مثال خیلی ساده بزنم. شما در امتحان یک درس نمره ۱۴ گرفته‌اید. ۱۴ نمره جالبی نیست، اما اگر بالاترین نمره کلاس باشید و ببینید که بیشتر از نصف کلاس افتاده‌اند، از نمره‌ای که گرفته‌اید راضی خواهید بود. حالا همین ۱۴ رو گرفته‌اید ولی بقیه کلاس ۲۰ شده‌اند. واضحه که اصلا راضی نخواهید بود.

به نظرم رضایت اجتماع از حکومت و شرایط زندگی هم بر اساس همین رابطه تعیین می‌شه. اگر شرایط کشور همین شرایط فعلی بود، اما نسبت به سایر کشورهای دنیا بهتر بود، ما نه تنها ناراضی نبودیم تازه به حکومت‌مون افتخار هم می‌کردیم. حالا با توجه به این مساله، حرکت‌هایی که در خیلی دراز مدت جواب بده مشکل گشا نخواهد بود، چون فاصله‌ی ما رو از بقیه‌ی کشورهایی که در این زمینه از ما پیش افتاده‌اند و سریع‌تر از ما در حرکتند کم نخواهد کرد. این حرکات اگر چه در شرایط فعلیِ ما بهبود حاصل خواهد کرد، اما باز به دلیل وجود فاصله زیاد با سایر کشورها، از وضع موجود در اون زمان ناراضی خواهیم بود.

اما سوالی که باقی می‌مونه اینه که چرا مردم ما اعتراض نمی‌کنند. به نظر من جواب این سوال نسبتا ساده است. آدم‌ها فرمول نسبتا ساده‌ای برای انجام کارها دارند. اون‌ها کاری رو انجام می‌دهند که بیشترین نفع رو بهشون برسونه. واضحه که کارهایی که نفع اون‌ها قابل درک نباشه شامل بحث ما نیست و صحبت از کارهایی می‌کنیم که نفع و ضررشون از ابتدا مشخصه. وقتی این فرمول رو به اعتراضات مدنی اعمال کنیم، می‌بینیم که مردم در صورتی اعتراض خواهند کرد که میزان نارضایتی اون‌ها اون قدر زیاد باشه که به پرداخت هزینه‌های اعتراض بچربه. در نتیجه مردم اعتراض نخواهند کرد اگر میزان نارضایتی‌شون خیلی زیاد نباشه یا این که هزینه‌ی اعتراض کردن خیلی زیاد باشه. به نظر من در کشور ما هم نارضایتی خیلی زیاد نیست و هم هزینه‌های اعتراض کردن خیلی زیاده و در نتیجه اعتراضی صورت نمی‌گیره. واضحه که راه‌حل مساله کم کردن هزینه‌های اعتراضه. عدم وجود هزینه‌ی اعتراض در عالی‌ترین درجه‌اش به آزادی بیان حقیقی تبدیل می‌شه که مثل سایر موارد به حالت ایده‌آل در دنیا پیدا نمی‌شه و حتی در آزادترین کشورهای دنیا هم اعتراض هزینه‌هایی در پی داره. سنگین بودن این هزینه‌ها راه رو بر پیشرفت‌های اجتماعی و سیاسی می‌بنده و سنگینی بیش از حد اون‌ها جامعه رو به سمت انفجار پیش می‌بره و به نقطه‌ای می‌رسونه که انقلاب رخ می‌ده. امیدوارم که کشور ما به اون سمت نره و با کم شدن هزینه‌های اعتراض، امکان اصلاح هرچه سریع‌تر به وجود بیاد.

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۶

مقایسه

همه دنیا می‌دونند که ما متمدن ترین مردم جهانیم و فرهنگ‌مون از تمام کشورهای دنیا با قدمت‌تر و پیشرفته‌تره. تازه به فناوری هسته‌ای هم دست پیدا کردیم و دیگه از هر نظر برترین ملت جهان شدیم. این مسؤولیت ما رو در قبال بشریت بسیار سنگین می‌کنه و همه ما باید حداکثر تلاش‌مون رو بکنیم تا این فرهنگ ناب رو به تمام ملت دنیا ارائه بدهیم.
شنیدم که جدیدن جهت رفاه حال هم‌وطنان عزیز و به منظور مبارزه با عده‌ی بسیار اندکی بدحجاب که حقوق سایرین رو در نظر نمی‌گیرند، طرح‌های جدیدی داره به اجرا در می‌آید. از جمله این که پلیس می‌تونه ماشین شما رو متوقف کنه و شما رو پیاده کنه ببینه شلوار شما به اندازه کافی بلنده یا نه. اگر نبود شلوار رو از پای شما در می‌آوره تبدیل به بادبون می‌کنه و تحویل‌تون می‌ده. اگر در این طرح ریز بشیم می‌بینیم که چه نکات ظریفی درش وجود داره. مثلا اون عده‌ای از هم‌وطنان که اهل ورزش مفرح قایق‌رانی هستند با پوشیدن شلوار کوتاه و با کمک پلیس به راحتی می‌تونند بادبون تهیه کنند و دیگه احتیاجی به صرف هزینه برای خرید بادبون ندارند. این طرحی بسیار ارزشمنده که حتما سایر ملل جهان باید سعی در پیاده‌سازیش داشته باشند. این طرح رو که دیدم گفتم شاید بد نباشه این رو با قوانینی که در بعضی از کشورهای بی‌فرهنگ و تازه استقلال یافته مثل آمریکا وجود داره، مقایسه کنیم. در آمریکا پلیس اجازه نداره الکی به کسی مشکوک بشه و متوقفش کنه و ازش سوال کنه. مثلا شما دارید رانندگی می‌کنید و همه چیز مرتبه پلیس اجازه نداره بی‌خودی شما رو متوقف کنه و تست کنه ببینه مست هستید یا نه. اگر چنین کاری بکنه شما می‌تونید از پلیس شکایت کنید و پدر صاحب پلیس رو در بیارید. می‌بینید که در این کشورهای جدید چقدر قوانین کوته‌نظرانه وضع شده؟ آخه آمریکا‌یی‌های عزیز چرا این کارا رو می‌کنید؟ پلیس این همه برای شما زحمت می‌کشه باید باهاش این جوری رفتار بشه؟ از کشور ما یاد بگیرید ببینید ما چقدر برای پلیس احترام قایلیم. در کشور ما اگر پلیس حتی با لباس شخصی هم بیاد تو خونه‌ی ما و تمام زندگی ما رو با خودش ببره کسی بهش حرف نمی‌زنه، تازه قوانین هم به نوعی وضع شده که اگر برخی از انسان‌های بی‌چشم و رو بخواهند از طریق قضایی پی‌گیری کنند هرگز به جایی نخواهند رسید. حتی دیده شده که یک بار یکی از مجریان تلویزیون ما به خاطر این که سوال بی‌موردی از پلیس پرسید بدون هیچ تردیدی اخراج شد تا درس ادبی برای تمام گستاخ‌ها باشه.
به هر حال امیدوارم که ایده‌های اصلی این طرح رو به خوبی بیان کرده باشم تا شما دوستان آمریکایی بتونید با استفاده از اون‌ها قوانین کشورتون رو هر چه سریع‌تر اصلاح کنید.

سه‌شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۶

نامه‌ای برای یک دوست

دیروز یکی از بهترین دوستان زندگیم که تقریبا هر روزمون رو در دوران خوب لیسانس با هم گذروندیم، از استرالیا به من ایمیل زده بود. قسمتی از جوابی که بهش داده بودم رو بدون هیچ توضیح اضافه اینجا می‌گذارم:

«این اواخر کارهام به جای نسبتا خوبی رسیده و یکی دو تا مقاله هم اخیرا نوشته‌ام. (اسم همسرم) هم همین ۲-۳ روز پیش امتحان جامع دکتراش رو داد و از این به بعد دیگه تقریبا فقط باید روی پروژه‌اش کار کنه. خلاصه اوضاع جزیی بد نیست، ولی در نهایت من از قضیه رفتن از ایران ۱۰۰ درصد راضی نیستم. خیلی مشکلات اونجا هست که اینجا وجود نداره، اما انگار یک جورایی ما برای اونجا ساخته شده‌ایم. هر چند که وقتی این جمله‌ها رو می‌نویسم خودم مطمئن نیستم که کاملا بهشون اعتقاد دارم! به چنین آدمی اصطلاحا «گوزپیچ» گفته می‌شه! :) احتمالا اگه من تو یک قبیله سرخ پوست به دنیا اومده بودم، اسمم رو «پیچیده با گوز» می‌گذاشتند. این از کشفیاته اخیرمه. یک مقاله هم در این مورد باید بنویسم.»

پ.ن. از این که کلماته قبیحه در متن به کاربرده شد به هیچ وجه پوزش نمی‌طلبم.